چند شب پیش سجاد زنگ زد و گفت خبر داری رضا رو گرفته بودن   ؟ گفتم نه ...  (البته من فکر کردم رضا شجاعیان رو میگه ...  ) بعد گفت نه ، رضا بنی طبا ...

گفت میخوایم با بچه ها بریم دیدنش  . می آیی ؟ گفتم : آره ...

فردا شب هم نامزد محترم ما  زنگ زد گفت شام بیا اینجا  . دیدم نمیشه . هم باید اینجا باشم هم اونجا ....

ما هم رفتیم شام منزل پدرزن عزیزمون ...

 به امید سلامتی همه دوستان عزیزم