به یاد فرج ا... زمانی
داشتم منفجر میشدم ... شاهین چی داره میگه ... ؟؟؟
به مهیار و چندتا دیگه از بچه ها زنگ زدم و این خبر رو دادم .
هیچوقت فرج الله زمانی رو فراموشش نمیکنم . صورت گرد و بامزه با اون عینکش . قد کوتاه و یه ذره تپل . هر وقت عصبانی میشد صورت سفیدش قرمز میشد و تا میتونست به یه بنده خدایی فحش میداد ... خیلی با حال بود . یه دانشجوی کاملا روشنفکر . دوم خردادی دو آتیشه . وقتی که توی دانشگاه نشریه مهستان رو من منتشر میکردم ، چند تا مطلب هم برای چاپ داده بود به من . یکیش رو هنوز دارم . بعدها با طناز نصیری و با کمک شروین و رسول و ... نشریه ققنوس رو منتشر کردند . البته فقط دو شماره . اگه الان زنده بود مطمئن هستم که تو ستادهای انتخاباتی مهندس میرحسین موسوی بسیار فعال ظاهر میشد و حتما هم میگرفتنش ...
اون روز وقتی شاهین زنگ زد گفت که فردا یعنی ۱۱ فروردین ۱۳۸۶ ساعت ۹ جلوی غسالخانه بهشت زهرا منتظریم .
فرداش من اول رفتم برای ثبت نام کنکور دانشگاه یام نور و بعد هم رفتم بهشت زهرا . اول از همه شاهین رو دیدم و بعد هم برادر کوچیکه فرج ا... . بهش تسلیت گفتم . بعد یکی یکی بچه ها هم اومدند . داود بیات مقدم و رضا قلعه خندانی و مهیار و ... من رفتم داخل غسالخانه که دیدم شروین داره زار زار گریه میکنه ... آخه شروین و فرج ا... دوستان صمیمی هم بودند . خیلی از بچه ها اومده بودند که الان زیاد یادم نیست . وقتی داشتند بدن فرج ا... رو می شستند من دیدمش . سرش و دست و پای چپش شکسته بود و کاملا باد کرده بود ... ظاهرا و اونطوری که من از دوستان شنیدم فرج ا... همراه خانواده داشتند میرفتند مسافرت یزد . پشت فرمان پسرخاله اش بوده و خودش هم جلو پیش راننده که آقا شوخی کردنش گل میکنه و یهو دست میندازه و فرمان ماشین رو می پیچونه . پسر خاله اش هم نمیتونه ماشین رو کنترل کنه و ماشین چپ میکنه . همه سالم مونده بودند و فقط خواهرش دستش شکسته بوده ، فرج ا... هم از ماشین پرت میشه بیرون . ( یکی نیست بگه آخه الاغ ... آدم مگه با فرمون ماشین هم شوخی میکنه ... )
حدود ساعت ۱۱ دیگه مراسم خاکسپاری تموم شد .
دو روز بعد هم مراسم ختمش تو یکی از مسجدهای محلشون تو تهرانپارس برگزار شد که بیشتر بچه ها اومده بودند .
بیچاره مادرش ... خدا بهشون صبر بده ...
برای شادی روحش صلوات یادتون نره