سیاسی اجتماعی |
منابع علم سیاست ( ضریب ۲)
بنیاد های علم سیاست ……………………………………. عبدالرحمان علم سیاست
مبانی علم سیاست ……………………………………….. دکتر عبدالحمید ابوالحمد
اصول علم سیاست ………………………………………… موریس دورژه
آموزش دانش سیاسی …………………………………….. دکتر حسین بشریه
حکومت محلی و عدم تمرکز ……………………………….. دکتر طاهری
اندیشه های سیاسی ( غرب و اسلام ) ( ضریب ۱)
تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب …………………… دکتر طاهری
تاریخ فلسفه سیاسی غرب ( ۲ جلدی ) ………………… دکتر عالم
اندیشه سیاسی در اسلام و ایران ……………………. دکتر حاتم قادری
قدرت ، دانش و مشروعیت در اسلام …………………. داوود فیرحی
تاریخ اندیشه سیاسی در قرن بیستم ……………….. حاتم قادری
اندیشه سیاسی در غرب قرن بیستم ………………… دکتر صلاحی
نظام سیاسی و دولت در اسلام ……………………… داوود فیرحی
اندیشه سیاسی در اسلام معاصر ……………………. دکتر عنایت
تحولات سیاسی و اجتماعی ایران ( از مشروطیت تا کنون ) (ضریب ۱)
اقتصاد سیاسی ایران ……………………………………….. همایون کانوزیان
مقدمه ای بر انقلاب اسلامی ……………………………… دکتر زیبا کلام
تاریخ روابط خارجی ایران ……………………………………. دکتر ازغندی
نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب …………………….. دکتر ازغندی
سنت و مدرنیسم …………………………………………… دکتر زیبا کلام
تاریخ تحولات سیاسی ایران – اجتماعی ایران ………….. دکتر ازغندی
تاریخ سیاسی معاصر ایران ………………………………… دکتر جلال الدین مدنی
جهان سوم و مسائل ( ضریب ۱)
عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایران ……………………………. دکتر سریع القلم
مسائل سیاسی – اقتصادی جهان سوم ………………………. دکتر ساعی
نظریه های توسعه و توسعه نیافتگی ……………………………. دکتر ساعی
نظریه های امپریالیسم …………………………………………… دکتر ساعی
درآمدی بر مسائل جهان سوم ………………………………….. دکتر ساعی
اقتصاد سیاسی بین الملل ……………………………………….. دکتر ساعی
توسعه ، جهان سوم و نظام بین الملل …………………………. دکتر سریع القلم
شناخت و ماهیت امپریالیسم …………………………………… دکتر همایون الهی
نظام های تطبیقی ( ضریب ۱ )
سیاست های مقایسه ای …………………………………….. دکتر قوام
نظام های سیاسی تطبیقی …………………………………… دکتر مصفا
توسعه سیاسی ……………………………………………….. دکتر نقیب زاده
نقد نظریه نوسازی و توسعه ……………………………….. دکتر قوام
چالش های توسعه سیاسی …………………………………… دکتر قوام
جامعه شناسی سیاسی (ضریب ۱)
جامعه شناسی سیاسی ……………………………………….. دکتر بشریه
جامعه شناسی سیاسی ……………………………………….. دکتر موریس دورژه
درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی …………………………. . دکتر نقیب زاده
روش و نظریه در علوم سیاسی ………………………………… دکتر حاجی یوسفی
اصول روابط بین الملل و سیاست خارجی ( ضریب ۲ ) (مخصوص داوطلبان کنکور دانشگاه آزاد اسلامی )
اصول سیاست خارجی و روابط بین الملل ……………………………………… دکتر قوام
اصول روابط بین الملل و سیاست خارجی (الف و ب در یک جلد ) ………………. دکتر سیف زاده
ماهیت سیاست گذاری خارجی …………………………………………………… ترجمه دکتر سیف زاده
روابط بین الملل ( نظریه ها و رویکرد ها ) ……………………………………………. دکتر قوام
( هزار نکته هزار سوال روابط بین الملل ………………………………… دکتر آقایی )
زبان تخصصی (ضریب ۱)
زبان تخصصی علوم سیاسی ( ۲ جلدی ) ……………………………. دکتر داور پناه
انتشارات وزارت خارجه ………………………………… plano
Dictionary of politics …………………………………………………
ظرفیت های پذیرش دانشجو برای سال تحصیلی ۸۷-۸۸ دانشگاه ها
|
۱۱۳۰- گرایش علوم سیاسی - ( دوره روزانه ) | |||
|
نوبت (ترم) دوم |
نوبت اول |
دانشگاه پذیرنده | |
|
۰ |
۲۰ |
دانشگاه اصفهان | |
|
شرایط ویژه - گرایش مطالعات امنیتی و استراتژیک |
۱۵ |
۱۵ |
دانشکده اطلاعات ( وابسته به وزارت اطلاعات ) |
|
۰ |
۷ |
دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره )ـقزوین | |
|
۰ |
۵ |
دانشگاه تبریز | |
|
۰ |
۷ |
دانشگاه تربیت مدرس | |
|
محل تشکیل کلاسها پردیس کرج |
۰ |
۱۰ |
دانشگاه تربیت معلم تهران |
|
۰ |
۲۰ |
دانشگاه تهران | |
|
۰ |
۸ |
دانشگاه رازی کرمانشاه | |
|
۰ |
۵ |
دانشگاه شهیدبهشتی | |
|
۰ |
۶ |
دانشگاه علامه طباطبایی | |
|
۰ |
۷ |
دانشگاه فردوسی مشهد | |
|
۰ |
۷ |
دانشگاه مازندران | |
|
۰ |
۷ |
دانشگاه یزد | |
|
از دانشجویان شهریه دریافت می گردد (۱) |
۰ |
۱۵ |
دانشگاه غیردولتی- غیر انتفاعی مفید - قم |
|
شرایط خاص - ویژه طلبه های سطح ۲ و بالاتر |
۰ |
۱۵ |
دانشگاه غیردولتی- غیر انتفاعی باقرالعلوم -قم |
(۱) دانشگاه غیر انتفاعی - غیر دولتی مفید در قم می باشد . این دانشگاه از فضای محیطی و امکانات و سطح علمی مناسبی برخوردار می باشد . از دانشجویان در آغاز هر ترم شهریه در یافت می گردد . درسال ۸۷ ، شهریه ثابت ( ۳۰۰ هزارتومان ) ، دروس نظری هر واحد (۵۰ هزار تومان) ، شهریه هر واحد پایان نامه ( ۱۸۵ هزار تومان ) اعلام شده است .
|
۱۱۳۰ - علوم سیاسی گرایش علوم سیاسی (شبانه ) | |||
|
۰ |
۲ |
دانشگاه اصفهان | |
|
۰ |
۲ |
دانشگاه تبریز | |
|
۰ |
۲۴ |
دانشگاه تهران | |
|
۰ |
۵ |
دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره )ـقزوین | |
|
۰ |
۴ |
دانشگاه رازی کرمانشاه | |
|
۰ |
۵ |
دانشگاه شهیدبهشتی | |
|
۰ |
۷ |
دانشگاه علامه طباطبایی | |
|
۰ |
۴ |
دانشگاه فردوسی مشهد | |
|
۰ |
۶ |
دانشگاه مازندران | |
|
۰ |
۳ |
دانشگاه یزد | |
|
۲۰۸۱۲ - علوم سیاسی - گرایش علوم سیاسی ( دانشگاه آزاد اسلامی ) | ||
|
پذیرش در کلیه واحد ها ۱۸ نفر می باشد |
زن و مرد |
آشتیان |
|
زن و مرد |
علوم تحقیقات اهواز | |
|
زن و مرد |
بافت | |
|
زن و مرد |
تهران علوم تحقیقات | |
|
زن و مرد |
تهران مرکز | |
|
زن و مرد |
چالوس | |
|
زن و مرد |
زنجان | |
|
زن و مرد |
خرم آباد | |
|
زن و مرد |
شهرضا | |
|
زن و مرد |
شیراز | |
|
زن و مرد |
قم | |
|
زن و مرد |
کرج | |
|
زن و مرد | ||
| |||
|
داشتم تو وبلاگها دنبال مطلب جالب میگشتم که خاطرات سرهنگ معزی رو دیدم . سرهنگ بهزاد معزی خلبان مخصوص شاه که با هواپیمای سلطنتی شاهین پرواز میکرد .

سرهنگ بهزاد معزی خلبان مخصوص شاه بوده که در بیشتر پرواز ها و مسافرت های شاه خلبان هواپیمای اختصاصی شاه بوده است . او خلبان همان هواپیمایی بود که در روز 26 دی 1357 شاه از ایران خارج شد . او بعد از این جریان هواپیما را به ایران باز گرداند . ولی چند سال بعد بنی صدر و مسعود رجوی را با هواپیمای دیگری از ایران فراری داد .
پروازهاي شاهانه
پروازهايي كه با شاه و خاندان سلطنتي داشتهام هركدام خاطرهیي برايم باقي گذاشتهاند. خاطرهیي كه شناختي عميقتر از نحوة زندگي و منش و رفتار كساني بهمن داد كه ساليان سال برميهنم حكومت ميكردند. اين شناخت، هم از خود شاه بود و هم اطرافيانش. زيرا واقعيت اين بود كه عدهیي از قبل شاه و سيستمش چنان روابط و مناسباتي برقرار كردهبودند كه بهراستي هيچ خدايي را بنده نبودند. و البته حالا بعد از ساليان گذر ايام بهخوبي ميفهمم كهاين دو مقوله بههيچ وجه منفك از هم نيستند. نتيجة جبري چنان ديكتاتوري و خودمحوري غيرقابل باوري پرورش همان اطرافيان متملق، پرتوقع، و فاسدي بود كه ديگران را بندة خود ميپنداشتند و بههيچ قانوني پاي بند نبودند.
ابتدا يكي دو نمونهاز برخورد اطرافيان شاه را ميگويم تا حرفم بهتر درك شود.
1) با خانم رئيس تشريفات يك بار با شاه بهآمريكا پرواز كرديم. من كاپيتان پرواز بودم. در ميان همراهان شاه آقايي بود بهنام حسين دانشور. در حين پرواز، ميهماندار از اينترفون بهمن گفت كاپيتان اين آقاي حسين دانشور مثل اينكه ناراحتي دارد. گفتم چه ميگويد؟ گفت بهمن ميگويد آب «ايوين» برايش ببرم. بهاو گفتهام در هواپيما آب ايوين نداريم. 5دقيقه بعد باز دوباره زنگ زده آب ايوين خواسته، گفتهام نداريم. سه بار اين كار را تكرار كردهاست. بعد هم هي ميخندد ميگويد برو بگرد، شايد پيدا بشود! بهميهماندار گفتم بهكارش ادامه دهد و خودم قضيه را پيگيري كردم. هواپيما روي خلبان اتوماتيك بود. بهخلبان دو گفتم من چند دقيقه بعد ميآيم. بلند شدم رفتم بهدانشور گفتم آقاي دانشور آب ايوين در هواپيما نداريم. سه بار بهفارسي بهشما گفتهاند! متوجه ميشويد؟ يك نگاهي كرد و دستپاچه گفت چرا مزاحم شما شدهاند؟ گفتم مثل اين كه فارسي متوجه نميشويد. من آمدهام بگويم لطفاً بگذاريد خدمة هواپيما كار خودشان را بكنند. گفت من قصدي نداشتم. من هم جوابش را ندادم و برگشتم رفتيم فرودگاه «ويليامز برگ» بود نشستيم. مسافران پياده شدند و رفتند. در ميان همراهان خانميبود بهنام لاشايي كهاز رؤساي تشريفات بود. بعدها فهميدم او خواهر كوروش لاشايي بوده. كوروش را از دوران دبيرستان البرز كه همكلاس بوديم با آن چهرة سياه سوخته و بلوچياش ميشناختم. خواهرش هم مثل خودش بود. بههرحال وقتي مسافران پياده شدند خانم لاشايي از مسافران آخر بود. وقتي من پياده شدم ديدم او با دو سه تا ساك آنجا ايستاده. بهمن گفت: «اينها را برداريد بياوريد!». من كهانتظار چنين برخوردي را نداشتم بهاو گفتم لطفاً خودتان برداريد ببريد! يك نگاه تندي بهمن كرد و گفت: «من لاشايي هستم رئيس تشريفات سلطنتي!». نميدانم راست يا دروغ ميگفت ولي بههرحال من هم جواب دادم: «من هم معزي هستم! خلبان نيروي هوايي. خيلي خوشوقتم!». يك نگاهي بهمن كرد و چيز ديگري نگفت. چند قدم آن طرفتر چند نفر از پرسنل نيروي هوايي ايستاده بودند. خانم لاشايي دو نفر از آنها را صدا كرد و بهآنها امر كرد: «اين ساكهاي من را برداريد بياوريد!». آنها كه متوجه من شده بودند بهمن نگاه كردند. من گفتم: «خانم لاشايي اينها باربر شما نيستند! اينها خدمة هواپيما هستند! لطفاً خودتان ساكتان را برداريد ببريد!». يك نگاه تندي بهمن كرد و گفت: «باشد! بعد نشانتان خواهم داد!». گفتم هرچه دلتان خواست بگوييد. باعصبانيت ساكش را برداشت و رفت. البته بعدي هم وجود نداشت كه بهما چيزي بگويند.
2) هزينة مشروبات الكلي يك پرواز
عدهیي هم در پوش شاه و دربار بهچنان دزديهاي سرسام آوري دست زده بودند كه دود از سر آدم بلند ميشد. براي نمونه يك روز يك نفر از طرف ايراناير بهدفتر من در گردان707 آمد. مقداري كاغذ دستش بود. گفت من از قسمت «كترينگ ايراناير».(قسمت مواد غذايي هواپيما) آمدهام. دستور دادهاند از اين بهبعد صورت حسابهاي پروازهاي سلطنتي را شما امضا كنيد تا ما بتوانيم پولش را بگيريم. گفتم بهمن چيزي نگفتهاند. گفت اين دستور را بهما دادهاند. كاغذهايش را گرفتم. ديدم صورتحساب يك پرواز بود كه فرح بهنوشهر پرواز داشتهاست. اين پرواز حدود 20دقيقهاست كه از اين 20دقيقه 5-6 دقيقه براي باز و بستن كمربندها هنگام برخاستن و همين مدت هنگام نشستن وقت ميگيرد. يعني كل آن 10 دقيقه پرواز است. در صورت حساب مخارج نوشته شده بود: 60هزار تومان مشروبات الكلي. اين مبلغ در آن زمان خيلي بود. برداشتم زير نامه نوشتم: «مگر شهبانو الكلي هستند كه براي يك پرواز 20دقيقهيي 60هزار تومان مشروب الكلي مصرف ميكنند؟». كاغذ را گذاشتم جلوش و گفتم من امضا نميكنم. طرف تا ديد چه نوشتهام رنگش پريد. گفت اين چيست نوشتهاي؟ گفتم مگر دروغ نوشتهام؟ 20دقيقه پرواز است كه شما فقط 10دقيقهاش ميتوانستهايد سرو كنيد. چه جوري 60هزار تومان مشروب الكلي خوردهاند؟ گفت آخر يكبار در پرواز علياحضرت شراب سفيد خواستند كه ما نداشتيم. از آن بهبعد بهما دستور دادند هر وقت ايشان پرواز دارند انواع مشروبات در هواپيما باشد تا اگر خواستند داشته باشيم. گفتم باشد ولي باز هم جواب من را ندادي. ايشان همة آن مشروبات را خوردند؟ گفت نه. گفتم پس كجاست آن مشروبات؟ در حالي كه شما همين مقدار را براي بازگشت هم حساب خواهيد كرد.گفت من چهكار كنم؟ گفتم نميدانم. رفت پيش سرلشگر اميرفضلي. او بهمن تلفن كرد كه معزي اين چيست نوشتهاي؟ گفتم من كه نميتوانم هرچه نوشتهاند را امضا كنم. گفت گفتهاند شما امضا كني! بهمن گفته بودند يادم رفته بود بهتو بگويم! ديدم بدجوري رندي ميكند. آقايان ميخواستند با امضاي من دزدي خودشان را بكنند. گفتم نميتوانم! اگر شما ميخواهيد خودتان امضا كنيد. عصباني شد و گفت خودم يك كاريش ميكنم.همان بود كه براي بار اول و آخر اين نوع صورتحساب را ديدم. از آن بهبعد ديگر هيچ صورت حسابي را براي من نياوردند. ظاهراًَ خودشان با هم كنار آمده بودند.
3) بلو فلايت يك و دو:
اما خود شاه هم طرفهیي بود ديدني و شناختني. كسي كهاز فرط قدرت پرستي حتي تحمل فرزند خودش را هم نداشت. فرزندي كه مثلاً قرار بود بعد از خود او شاه شود!
شاه قرار بود بهشيراز برود. در ضمن وليعهد هم ميخواست براي كار ديگري برود شيراز. هواپيماي وليعهد چند دقيقه زودتر از ما پروازكرد. معرف پروازي كه خانوادة سلطنتي در آن بود «بلو فلايت» يعني «پرواز آبي» بود. نزديكيهاي شيراز هواپيماي او گزارش كرد «100كيلومتري خارج شيراز». شيراز بهاو دستورات لازم را داد و من پشت سرش صدا كردم گفتم: «بلو فلايت 150كيلومتري». شيراز جواب داد: «شما بلو فلايت شماره دو هستيد. چون هواپيمايي كه جلوي شماست بلو فلايت يك است شما ميشويد دو». بلندگوهاي داخل كابين روشن بود. شاه مكالمات با شيراز را كه شنيد انگشت سبابهاش را تكان داد و گفت: «بهش بگو ما شمارة يك هستيم!». من گفتم: «آن هواپيما از ما جلوتر است. آن شمارة يك است». گفت: «نه! بهش بگو ما شماره يك هستيم». بهشيراز گفتم: «من بلو فلايت 150كيلومتري هستم. گفتند كه ما شمارة يك هستيم». اپراتور برج گفت: «شنيدم! شما شماره يك هستيد!». بعد روي همان كانال بهبلو فلايت جلو گفتم: «بلو فلايت شنيدي؟». گفت: «بله ولي آخر ما جلوتريم» گفتم: «ببين! گفتند كه ما شمارة يك هستيم! گرفتي؟» گفت: «بله! بله!». و بعد بهشيراز گفت: «ما كه نزديك شما هستيم بلو فلايت دو هستيم».
4) سبزوار يا نيشابور؟
در يك پرواز شاه را بهمشهد ميبرديم. در مسيرمان سبزوار سمت چپ قرار دارد. يعني وسط كوير يك دايرة بزرگ سبز رنگ است بهنام سبزوار. شاهاز من پرسيد اينجا كجاست؟ گفتم سبزوار. گفت نخير نيشابور است. گفتم نخير سبزوار است. گفت من ميگويم سبزوار است. راديو سبزوار را گرفتم عقربه بهسمت بال چپ سبزوار نشان داد. گفتم ببينيد اين بال چپ هواپيماست و اين هم سبزوار است. گفت من ميگويم نيشابور است. نقشه را در آوردم نشانش دادم و گفتم ببينيد ما الان اين نقطه هستيم. اينجا سبزوار است. دو مرتبهگفت من ميگويم نيشابور است. نقشه را تا كردم و گذاشتم كنار. دو سه دقيقة بعد پرسيد اينجا كجا بود؟ گفتم هرجا كه شما بفرماييد. گفت يعني چه؟ گفتم يعني هرجا كه شما بفرماييد، همانجاست! چيز ديگري نگفت. اخميكرد و رفت. مقداري گذشت و بهنيشابور رسيديم كه پاي كوههاي بينالود است. من عمداً گرفتم دست راست. ميخواستم از روي ارتفاعات رد نشويم كه هواپيما تكان بخورد. شهر نيشابور را ديديم. اين بار نشان دادم و گفتم در ضمن اين شهر نيشابور است. يك نگاه بسيار تند و اخمآلودي كرد اما چيزي نگفت. من باز هم يك مقدار پررويي كردم و بهمشهد گفتم: «ما داريم از سمت چپ نيشابور رد ميشويم، ميآييم براي نشستن» بعد هم مشخصات باد و فشار را دادم. شاه بهقدري عصباني شده بود كه تا موقع نشستن حتي يك كلمه صحبت نكرد. بعد هم با يك اخم ديگر در را باز كرد و رفت بيرون.
5) هواي باراني و مشكل اطرافيان:
شاه مناسباتي براي خود ايجاد كرده بود كه بسياري از نزديكترين اطرافيانش هم نميتوانستند مشكلات و مسائل واقعي خودشان را با او درميان بگذارند. من نمونهیي داشتم كه حتي فرح نيز جرأت گفتن يك مشكل جدي را با او نداشت.
شاه در پروازها اغلب بهداخل كابين ميآمد و در برخاستن و نشستن هواپيما دخالت ميكرد. خودش يك نوع ژست بود. ما هم چيزي نميتوانستيم بگوييم. اما من بدون اينكه بهرويش بياورم هميشه كنار دستش مينشستم و هواي كار را داشتم. جاهايي كه خطرناك بود ناچار بهدخالت بودم. مثلاً 2-3سال قبل ازانقلاب شاه را دعوت كردهبودند بهلهستان. موقع بلندشدن از مهرآباد هوا خوب بود شاه بهكابين آمد و پرواز كرديم. نزديك لهستان هوا را گرفتيم هوا ابري بود. پيشبيني هوا را غلط دادهبودند. برج بهمن گفت ميخواهند هواپيمايتان را اسكورت كنند. ولي چون ابري است هواپيماها نزديك نميشوند. لطفاً بهمسافرتان بگوييد. گفتم بسيار خوب. آن موقع سپبهبد نادر جهانباني چون بهزبان روسي آشنا بود در ميان همراهان شاه در هواپيما بود. صدايش كردم گفتم تيمسار اسكورت نميتواند بيايد نزديك چون هوا ابري است. گفت چشم. رفت گفت و آمد. يك كم كه نزديكتر شديم جهانباني كه توي كابين بود پرسيد هوا چطور است؟ گفتم هنوز نگرفتهام. الان ميگيرم. هواي فرودگاه ورشو را گرفتم گفت بارندگي بسيار شديد و ديد براي نشستن 200متر است. هوا را گرفتم و نوشتم و دادم بهجهانباني. گفتم لطفاً اين را بدهيد بهايشان بگوييد هوا اينطوري است. البته ما بنزين كافي داريم. اگر نتوانيم ميرويم جاي ديگر. ولي چون مسافرت رسمياست سعي ميكنيم همينجا بنشينيم. و خطاب بهجهانباني اضافه كردم و لطفاً بهايشان بگوييد كه براي نشستن خودشان نيايند. چون ديد 200متر است و خيلي حساس است و بايد خلبان حرفهاي بنشيند. جهانباني گفت آن را كه نميتوانم بگويم. بگذار ببينم چه ميتوانم بكنم؟ رفت عقب. چند دقيقه گذشت جهانباني با قيافة ناراحت بازگشت. پرسيدم چي شد تيمسار؟ گفتيد؟ گفت من كه جرأت ندارم بگويم. رفتم پيش فرح. بهاو گفتم خلبان ميگويد ديد 200متر است با بارندگي شديد بگوييد بهشان كه براي نشستن نيايند. فرح گفت من چنين جرأتي ندارم كه بهشاه اين را بگويم كه نيايد. جهانباني گفته بود خلبان ميگويد خطرناك است. فرح جواب داده بود خطرناك چيست؟ اگر الان اين دستور بدهد وليعهد كشته شود من حق گفتن نه را ندارم. جهانباني پرسيد حالا چهكار ميكني؟ من كمربندم را كه بسته بودم باز كردم. كاغذها را از دستش گرفتم و گفتم كاري ندارد ايشان كه نميتواند بگويد. شما هم كه نميتوانيد بگوييد. بگذاريد خودم ميروم ميگويم. من خودم بلدم حرف بزنم. جهانباني دستپاچه شد. گفت نه نه ديدهام تو تند حرف ميزني. گفتم نه براي من هيچ مسألهیي نيست. ميروم، ميگويم ديد طوري است كه شما نميتوانيد بنشينيد. جهانباني گفت تو ميگويي نميتواني بنشيني؟ گفتم آره خوب نميتواند بنشيند. ديد 200متر خلبان حرفهیی ميخواهد. گفت نه تو بنشين بگذار ببينم چهكار ميتوانم بكنم؟ رفت و 7-8 دقيقه بعد برگشت. اين بار با قيافهیي خندان و خيلي خوشحال گفت حل شد! حل شد! گفتم چي شد؟ گفت من دو مرتبه رفتم پهلوي علياحضرت گفتم اين خلبان ميخواهد خودش بيايد بگويد. اين هم تند حرف ميزند. فرح هم دستپاچه شده و گفته بود پس چهكار كنيم؟ با سر و صداي آنها شاه ديده بود يك كاغذي دست جهانباني است و اين دو تا دارند جر و بحث ميكنند. گفته بود چه خبر است؟ فرح گفته بود جهانباني بهشما خواهد گفت. جهانباني هم گفته بود بارندگي خيلي شديد است و ديد 200متر است خلاصه خلبان ميگويد: جهانباني ميگفت ديگر ادامه ندادم. شاه فهميده بود. يك لبخندي زده گفته بود اشكالي ندارد بهخلبان بگوييد من نميآيم خودش بنشيند. خوشحالي جهانباني ازاين نظر بود كهاين ماجرا كه فيالواقع اصلاً ماجرايي هم نبود و تبديل بهيك مشكل شده بود. حل شدهاست!. من چنان بهت زده بهاو نگاه كردم كه دوباره پرسيد گرفتي چي گفتم؟ گفتم بله تيمسار. ديد 200متر بود و عادي است كهايشان نتوانند بنشينند! جهانباني خنديد و گفت ديگرهيچي نگو! گفتم چشم! با خلبان صفري نشستيم. واقعاً ديد كم بود. طوري كه تا وقتي نشستيم باند را نديديم. وقتي از باند خارج شديم بهجهانباني گفتم بهشان بگوييد اگر حالا ميخواهند بيايند روي صندلي بنشنينند. جهانباني يك نگاهي بهمن كرد و گفت از اين حرفها نزن! گفتم تيمسار منظور اين بود كه جلو اين رئيسجمهور لهستان بگويند خلبان هستند. گفت نگو! اين چيزها را نگو!
6) ترمز تند و شكستن ظرفها:
شاه خلباني عادي بود. من هميشه بهعنوان يك معلم كنار دستش مينشستم. اما او در بيشتر موارد گوش بهحرف كسي نميداد و مسألهايجاد ميكرد. يكبار با او بهيكي از شهرها رفته بوديم. هنگام بازگشت بهاو گفتم لطفاً بعد از نشستن از ترمزها استفاده نكنيد. از «ري ورس موتور» (ترمز موتور) استفاده كنيد. گفت چرا؟ گفتم براي اين كه ترمز تند است و هواپيما يك دفعه ميايستد و در نتيجه تمام ظرفها را ميشكند. شاه فقط گفت «نچ» و گذشت. آمديم. در فرودگاه مهرآباد شاه سوار شد و بهشدت ترمز كرد. از آن پشت سر و صدايي آمد و ما از باند رفتيم بيرون. مهماندار كه خانم منيري بود نميدانست شاهاين كار را انجام دادهاست. فكر كرد من ترمز كردهام. با اعتراض گفت كاپيتان تمام ظرفها شكسته شدند! من بهشاه گفتم: «عرض كردم خدمتتان!».با عجله گفت نه من ترمز نكردهام! من كههاج و واج مانده بودم هيچ نگفتم و سكوت كردم.
تعجب از راحت حرف زدن!
7) قرار شد با شاه بهروماني برويم. در اين سفر سپهبد نادر جهانباني هم بهعلت آشنايي با زبان روسي در هواپيما بود. برق خارجي هواپيما را روشن كردند. هواپيما روشن شد، اما وقتي برق را قطع كردند و من علامت دادم تا آن را دور ببرند چرخهايش قفل كرد. حركت 5-6دقيقه بهعقب افتاد. در همين موقع ربيعي آمد بالا احترام گذاشت و بهشاه گفت: «جان نثار بهشرف عرض همايوني ميرساند ...». شاه دستش را بلند كرد و گفت نميخواهد حرف بزني. بعد، از من پرسيد جريان چيست؟ گفتم برق خارجي وصل كردهاند بههواپيما. حالا چرخهايش قفل كرده. گفت حالا بايد چهكار كرد؟ گفتم الان بايد يك پوشكار از عقب بيايد (با دستم هم اشاره كردم چهگونه) بكشد و ببردش آن طرف. گفت فهميدم. بهربيعي گفت برو. ربيعي هم يك نگاهي بهمن كرد و رفت پایین. رفتيم سر باند بلند شديم. شاه طبق معمول بعد از بلند شدن هواپيما ميرفت عقب مينشست. جهانباني گفت معزي تو اعليحضرت را قبلاً ميشناختي؟ گفتم يعني چي؟ خوب ايشان اعليحضرت هستند. گفت يعني در دربار با ايشان رفت و آمد داري؟ گفتم من اصلاً جاي دربار را بلد نيستم كجاست؟ گفت آخر خيلي راحت با ايشان صحبت ميكني. گفتم نميفهمم! گفت خيلي راحت حرف ميزني. بعد از مكث كوتاهي گفت يعني ميخواستم بگويم همين خيلي خوب است هميشه همين طور باش! مناسباتي كه شاه در حول و حوش خودش بهوجود آورده بود مرا حيرت زده ميكرد. اين اندازه تعجب تيمساري، مثل جهانباني، از يك برخورد سادة من بيانگر خيلي چيزهاي ديگر بود.
8) يك سؤال بي پاسخ:
هميشه شنيده بودم كهاطرافيان شاه بهاو بسيار دروغ ميگويند. ميدانستم كه براي دزديهاي خودشان اين كار را انجام ميدهند. من خود شاهد چند مورد بودهام كهاين مسأله سؤال ذهني خود شاه هم بودهاست. در يك پرواز اتفاقي افتاد كه شاه از خود من سؤال كرد چرا بهاو دروغ ميگويند؟ قضيهاين بود كه طوفانيان تعدادي هواپيماي دست دوم جامبو را خريده بود. در پروازي كه داشتيم شاه با فخر و خوشحالي گفت هواپيماهاي جامبو هم كه رسيد!. خوب است. نو هستند و چند سالي كار ميكنند. ديدم روي نو بودن آنها تأكيد دارد در حالي كه نو نبودند. گفتم نو نيستند. هركدامشان بهطور متوسط 20تا 25هزار ساعت پرواز دارند. گفت نو هستند. گفتم بهعرضتان رساندم كه نو نيستند. آيا منظورتان اين است كه رنگشان نو است؟ گفت بهمن گفتهاند نو هستند. گفتم شما دستور بدهيد فرم ثبت پرواز هواپيما را بياورند تا ببينيد چهقدر پرواز داشتهاند؟ هيچكدامشان نو نيستند. قيافة شاه بهشدت درهم رفت و گفت چرا اين قدر بهمن دروغ ميگويند؟ گفتم نميدانم و رويم را برگرداندم. دوباره با صداي آهستهتري گفت چرا بهمن دروغ ميگويند؟
9) در يك مورد ديگر دربارة هليكوپترهاي«سيكورسكي» بود. پروازي بهنوشهر داشتيم. شاه آمد سوار شود دو تا از اين هليكوپترها را ديد. آنها را در پاركينگ نيروي هوايي پارك كرده بودند. گفت 6تا از اين هليكوپترها آمدهاست. گفتم 6تا نيامده 2تا آمده. گفت نه 6تا آمده. گفتم 2تا آمده و آنها هم آنجا هستند. و با دست نشانشان دادم. باز شاه اخمهايش رفت توي هم و گفت چرا اين قدر بهمن دروغ ميگويند؟ گفتم من اطلاعي ندارم و قضيه گذشت.
10) يك مورد ديگر كه برايم بسيار جالب بود سال1357 بود. هنگاميكه شاه ميخواست ايران را ترك و بهمصر برود. وقتي هواپيما حركت كرد موقع تاكسي كردن رسيديم جلو هواپيماهاي ايراناير. آن موقع. ايراناير اعتصاب بود و همه هواپيماهايش روي زمين بودند. شاه برگشت بهمن گفت اينها مگر پرواز ندارند؟ من با تعجب نگاهش كردم و بهجاي جواب مكث كردم. گفت گفتم مگر اينها امروز پرواز ندارند؟ گفتم پرواز؟ اينها الان يك ماه است كه در اعتصاب هستند و يك دانه از اينها نميپرد. تازه بچههاي نيروي هوايي آمدهاند روپوشهاي موتورشان را گذاشتهاند. چون موتورها هركدام دو ميليون دلار است و پرندهها رفتهاند در موتورها تخم گذاشتهاند. بعد همين طوري كه رد ميشديم شاه با تعجب گفت: «خيلي عجيب است!» سه چهار بار پشت سرهم گفت خيلي عجيب است! من از داستان بي خبر بودم كه چه چيز عجيب است. بههرحال قضيه گذشت و ما پرواز را شروع كرديم. يكي از محافظين ويژهاش كه در كابين نشسته بود آمد پيش من و گفت كاشكي شما 6ماه زودتر پهلوي اعليحضرت بوديد! او بهاين روز نميافتاد. گفتم ممكن است ايشان بهاين روز نميافتاد ولي من حتماً (با دست گردنم را بهعلامت بريدن گردن نشان دادم) بهيك روزي ميافتادم. گفت ميداني چرا اين قدر بهشما گفت عجيب است؟ گفتم نه گفت من خودم مأمور پشت در اتاقش بودم. رئيس هواپيمايي ملي سرلشگر اميرفضلي با تيمسار مقدم رئيس ساواك آمدند آنجا. با هم صحبت كردند و قرار گذاشتند كه بهشرف عرض ميرسانيم 20درصد از خلبانها اعتصاب كردهاند و پروازهاي ايراناير 20درصد انجام نميشود. اميرفضلي گفت من هم همين را ميگويم! بعد رفتند بهشاه همان را گفتند. محافظي كه با من صحبت ميكرد گفت اين دو تا مادر «....» اين كار را كردند. من گفتم مگر ميشود يك همچي دروغي گفت؟ يك ماهاست كهاين هواپيماها نميپرند! گفت يكيشان رفت داخل و گفت 20درصد اعتصاب كردهاند. بعد كه آمد بيرون بهآن يكي گفت تيمسار همان 20درصد شد! دفعه دوم آن يكي رفت داخل همان را گفت.
يكي از سؤالات ذهني هميشگي من اين بود كه چرا شاه در برابر اين دروغها عكسالعملي نشان نميدهد. در ابتدا فكر ميكردم رطب خورده منع رطب چون كند؟ اما بعدها بهبرداشتي رسيدم كهالبته مغاير با برداشت اولم نيست. اما فكر ميكنم عميق تر است. فكر ميكنم يك ديكتاتور قبل از هرچيز خود را از دوستان و پيرامون خود جدا ميكند. يعني كه خود ديكتاتور اولين قرباني زبون ديكتاتوري است. هرچند كه بهظاهر ژست قدر قدرتي بگيرد

دورة ستاد فرماندهي من درآمريكا بهاپايان رسيد و در سال 1352 برگشتم تهران. در تهران بهمعاونت عمليات نيروي هوايي كه رأس آن آذربرزين بود منتقل شدم. در آنجا در قسمت يكنواختي مشغول بهكار شدم. يكنواختي بخشي است كه نزديكي زيادي با بخش آموزش دارد. يعني آموزشها و امتحانات مختلف را كه خلبانها بايد ميدادند هماهنگ ميكرد. كار ما در اين بخش دستورالعملهاي عملياتي، چكهاي مختلف ساليانه يا شش ماهه يا چك پرواز با دستگاه كور بود.
چند ماهي كه در يكنواختي بودم براي پرواز با گردانC130 هماهنگ كرده بودم. هفتهيي سه چهار روز ميرفتم براي پرواز. با خلبانها و دانشجوياني كه ميخواستند پرواز كنند بهدوشانتپه ميرفتم و ميپريدم.
اعزام مجدد بهآمريكا براي آموزش دورة 707
در راستاي گسترش برد هواپيماهاي شكاري قرار شد نيروي هوايي هواپيماي تانكر يعني سوخترسان707 بخرد. بهاين وسيله هواپيماهاي شكاري ايران ميتوانستند مقدار زيادي از خليج فارس را بپوشانند. مدتي بررسي شده و ظاهراً خود فرمانده نيروي هوايي من را براي فرماندهي گردان انتخاب كرده بود. در اين موقع تازه سرگرد شده بودم. اينطور كه بعداً شنيدم آذربرزين با انتخاب من موافق نبوده و ميخواسته نفرات خودش را بفرستد. اما بههرجهت من انتخاب شدم و بهاتفاق چند نفر ديگر از جمله سروان ببرزاده، سروان صفري و سروان حسيبي و تعدادي ديگر براي ديدن دورة707 اعزام شديم بهآمريكا.
اين دوره را در كارخانهاش ديديم. اول دورة زميني آن بود. بعد دورة پروازياش بود. همچنين قرار شد بعد از پايان دورة تصديق بينالمللي خطوط هوايي را هم بگيريم. كلاس رفتيم. آزمايش داديم و تصديق را هم گرفتيم. همزمان با پايان دورة ما، نيروي هوايي با كارخانه قرارداد بسته بود كه براي عملياتيكردن و گسترش آموزش هواپيماهاي 707 تعدادي ازخلبانان آمريكايي را با گردانندگان عملياتيشان بهايران بفرستند. قبلاً تعدادي از نفرات اداريش را فرستاده بود. در پايان دورة ما دو سه هواپيما آماده شده بود. ما آنها را با پرسنلش از طريق اسپانيا بهايران آورديم. در ايران محل استقرار ما در فرودگاه مهرآباد بود. اين دوران براي من يكي از پيچيدهترين دورانهاي خدمتم بود. براي اين كه در تمام مدت علاوه برآن كه بايستي مشكلات و مسائل گردان را حلوفصل كنم با تعداد زيادي آمريكايي مواجه بودم كه بهعنوان مستشار بهگردان من فرستاده شده بودند. و اين مسائل را بهشدت پيچيدهتر و مشكلتر ميكرد.با تعدادي از مستشاران مشكلي نداشتيم. آنها كار خودشان را ميكردند و ما هم نهايت احترام را برايشان قائل بوديم. اما برخي از آنها حد و مرز كار و محدودة مسئوليت خود را نميشناختند. اين موجب ميشد كه من بهعنوان فرمانده آن قسمت با مشكلات زيادي مواجه شوم. مثلاً من فرمانده گردان آنجا بودم. روزي كه بهمحل كارمان آمديم آقاي شارلوت، مسئول كل آمريكاييهاي آنجا را ديدم. او قبل از من بهگردان رفته بود. با وجود اين ضمن خوشآمد بهاو گفتم: « مثل اين كه قراراست شما در اينجا با ما كمك كنيد؟». گفت بله. محل كار خودم و او را پرسيدم. اتاق بزرگي را نشانم داد كه 25ـ30متر طولش بود. دو دست مبل شيك در آن گذاشته بودند. گفت اين اتاق خودش است اتاق عمليات هم اتاق خيلي بزرگي بود و سه چهار آمريكايي نشسته بودند. گفتم جاي ما كجاست؟ از من خواست تا با او بروم جايم را كه مثلاً فرمانده آن قسمت بودم نشان بدهد. رفتيم كنار اتاق خودش يك اتاق 2در3 بود. يك ميز با يك صندلي در آن گذاشته بودند كه من با زحمت ازكنارش رد شدم. خندهيي كرد وگفت اين اتاق شماست؟ با تعجب گفتم اينجا جاي من است؟ چطور است كهاتاقهايمان را عوض كنيم؟ مقداري تغيير رنگ داد و گفت منظورت چيست؟ گفتم مستر شارلوت از طرف فرمانده نيروي هوايي، فرمانده اين هواپيماها من هستم. و شما بهعنوان مستشار هستيد. گفت بله گفتم پس شما بياييد دراين اتاق، من ميروم توي آن اتاق. گفت ما اينجا نشست داريم. گفتم من نشست ندارم؟ فقط شما نشست داريد؟ گفت چرا عصباني هستيد؟ گفتم عصباني نيستم از كار شما متأسفم. گفت من اتاقم را نميتوانم عوض كنم. گفتم اشكالي ندارد. اين سه چهار پارتيشن اتاق عمليات تا فردا صبح برداشته ميشود و شما جاي اينها هستيد. بقيه هم ميروند بهاتاق ته راهرو… گفت من بايد صحبت كنم. گفتم صحبت بكني نكني من فردا صبح اينها را جمع ميكنم. اين اولين درگيري و مستقيم من با مستر شارلوت بود. دوباره گفت بعد بايد با هم مذاكره كنيم. ديدم حداقل حرف من را هم نميپذيرد. با وضعيتي هم كه براي خودش و من درست ميكرد عملاً نميتوانستم بهعنوان يك فرمانده عمل كنم و پاسخگو باشم. براي همين گفتم من در اين مورد هيچ مذاكرهيي با شما ندارم. اين كار بايد انجام شود. برخورد من باعث شد كه بهزودي اتاق را خالي كردند و ميز و صندلي گذاشتند. يكي براي من و يكي براي معاونم. چند اتاق ديگر هم درست كرديم براي ساير ايرانيها.
اما مشكل ما هنوز خاتمه نيافته بود. من وظيفه داشتم كه ضمن رعايت حداكثر احترام نسبت بهميهمانان خارجي گردان، مدافع و محافظ منافع خلبانهاي ايراني باشم. مسئول عمليات آمريكاييها آقايي بهنام كاپيتان مچسني بود. او براي خودش برنامه ميريخت و بدون اطلاع من بهديگران ابلاغ ميكرد. يكي دو هفته صبر كردم و عاقبت يك روز از او سؤال كردم شما اينجا كارتان چيست؟ گفت مسئول قسمت عمليات هستم. گفتم كار من چيست؟ گفت شما فرمانده گردان قسمت ايراني هستيد. گفتم گردان قسمت ندارد. برنامة پروازي را كه شما مينويسيد من بايد ببينم. افسر عمليات من هم بايد ببيند. خلبانهاي ايراني را ما برايشان پرواز ميگذاريم، نه شما. گفت نه نميشود بايد با مستر شارلوت صحبت كنيم. ديدم حرف منطقي سرش نميشود. گفتم من اين كار را ميكنم تو اگر خواستي با مستر شارلوت صحبت كن! رفته بود صحبت كرده بود و مثل اين كه بهاو گفته بودند كوتاه بيا! چون برنامهيي را آورد و گفت اين برنامة ماست. ديدم خلبانهاي خودش را بيشتر گذاشتهاست. جابهجا كردم و گفتم جاي خالي بگذار تا ما تعيين كنيم. از آن بهبعد براي خلبانهاي ايراني بيشتر جا گذاشت. اما آقاي مچسني روابطي داشت كه براي ما جداً مشكل ايجاد ميكرد. مثلاً او هميشه بهحالت نيمهمست سر كار ميآمد و فضاي بسيار بدي در محيط كار ايجاد ميكرد. من بهراستي مانده بودم با او چگونه برخورد كنم؟
بعد از يكي دو ماه يك معلم از كارخانة بوئينگ آمد بهنام «گلن بلو استايم». او علاوه براين كهانسان بسيار خوبي بود در گذشته معلم خود من هم بود. بنا بهآشنايي قبلي از من پرسيد مشكلي نداري؟ گفتم چرا دارم. اولاً هر روز صبح كه آقاي مچسني ميآيد اينجا بايد يك تابلو «كبريت نكشيد» گردنش آويزان باشد. تعجب كرد و گفت يعني چه؟ گفتم ايشان از در كه وارد ميشود بوي الكل همه جا را برميدارد. ما چنين چيزي در خلباني نداريم. ثانياً برنامهريزيها اين طور است. ثالثاً در اسرع وقت من و يك نفر ديگر بايد معلم بشويم تا خودمان معلم ايراني توليد كنيم. آقاي گلن بلو استايم گفت موافقم تو خودت ميتواني معلم شوي. بعد هم خودت نفر دوم را آموزش بده. رفت و صحبت كرد. از ماجراهاي پشت پرده من خبر ندارم اما فهميدم با سايرين در آنجا درگير شده است. بعد هم با كارخانه بوئينگ تماس گرفت و كارخانه هم از من حمايت كرد. در رابطه با مشروبخوري آقاي مچسني هم كه صورت بسيار بدي داشت گفت خود شارلوت بهاو ده روز وقت داده برود خانه و ترك كند بعد سر كار بيايد و تكرار هم نشود. مشكل مهميكه با آن روبهرو بودم اين بود كه كار آموزش كند پيشرفت ميكرد. ما بايستي در مدت بسيار كوتاهي بهيك خودكفايي نسبي ميرسيديم. براي رسيدن بهاين مدار آموزش پرواز مهندسين پرواز و سوختگيري را دو برابر كردم تا مرتباً پرواز كنند و آموزش را زودتر ببينند و معلم شوند. از مسئول آمريكايي سوختگيري پرسيدم كي كارشان تمام ميشود؟ گفت حداقل يك سال طول ميكشد. گفتم چرا يك سال؟ گفت براي اين كه در هرپرواز 4ـ 5كنتاكت بيشتر انجام نميدهند. كنتاكت يعني هواپيماي شكاري ميآيد زير هواپيماي سوختگير. بعد بوم هواپيما يعني لولة بنزين دهنده را هدايت ميكردند بهپشت كابين خلبان كه محل سوختگيري بود. بعد از وصل توسط قفل مغناطيسي نگه داشته ميشد تا بنزينگيري شود. گفتم چرا 6تا؟ از اين بهبعد هرپروازي كه ميكني بايد حداقل 20تا كنتاكت داشته باشيد. گفت مستر شارلوت و مچسني گفتهاند. گفتم برو بهآنها بگو من گفتهام. بايد كارشان دو سه ماهه تمام شود. شما فكر كردهايد در زيمبابوه هستيد كه چند تا سياهپوست افتاده باشد در زير دستتان؟ همة اينها كه با شما كار ميكنند در سطح دانشگاهي هستند. و واقعيت هم اين بود كه بسياري از همافران ما ديپلم گرفته بودند و دو سه سال هم درس خوانده بودند كه ميشد هم سطح دانشگاه. تازه بسياري از آنها بهآمريكا هم مسافرت داشتند و هركدامشان يك يا چند دورة آموزشي هم در آنجا گذرانده بودند. بعد از اين برخورد رفتارشان اندكي عوض شد و آموزش سرعت بيشتري گرفت. در عرض 5 ـ6 ماه اول من خودم معلم شدم. يك خلبان ديگر را هم معلم كردم كه خودمان بقيه خلبانهاي ايراني را ميبرديم چك ميكرديم و معلم خلبان ميكرديم. بعد چندين مهندس پرواز هم چك نهايي شدند. چند نفر هم مسئول سوخترساني شدند و از همة اين نمونهها معلم درست كرديم. تربيت كادر متخصص و كارآمد بسيار مشكل بود و من مجبور بودم براي پيشبرد كار هرروز با بسياري افراد، چه ايراني و چه آمريكايي، درگير شوم. برخي سبك كار ما را قبول نداشتند. ميگفتند نه قبول نيست. ميگفتم بگوييد اشكال كار ما چيست؟ چرا كادر آموزشديدة ما نميتواند معلم شود؟ ميگفتند نهاشكال ندارد. اما نميتواند. ميپرسيدم چرا نميتواند؟ يا بايد امضا كنيد يا بايد اشكالش را بنويسيد. خلاصه اين كه با درد سر بسيار در تمام رستهها معلم درست كرديم.
در كنار اين نوع برخوردها بايستي از رفتار دوستانة تعداد ديگري از آمريكاييها ياد كنم. بسياري از مهندسان پرواز يا مسئولان سوخترساني و خلبانهاي آمريكايي با ما رفتاري بسيار دوستانه داشتند و ما هم با آنها بهترين روابط را داشتيم. در ميان آنها يك مهندس پرواز بود بهنام «سويلبر جانسن» كه با من خيلي دوست بود. او متوجه برخي مسائل شده بود و بهصورتي دوستانه از من علت را پرسيد. بهاو گفتم ويلبر اگر تو فرماندة نيروي هوايي آمريكا بشوي و اگر نفر متخصص هم داشته باشي، آيا من را برميداري ببري در نيروي هوايي؟ گفت نه معلوم است. گفتم من كه هيچ وقت فرمانده نيروي هوايي نميشوم ولي اگر يك چنين كسي پيدا شود كه بگويد ما خودمان نفر متخصص داريم يا ميتوانيم تربيت كنيم و چرا آمريكايي بياوريم اشكالي دارد؟ گفت نهاشكالي ندارد. گفتم الان قضيه ما هم همين طور است. نفرات ما تحصيلكرده هستند و قادرند در كمترين زمان تبديل بهبهترين معلمان شوند. حرفهايي كه بهويلبر جانسن زدم واقعاً حرفهاي دلم بود. بهقول آموزشهاي دورة ستاد ما در آنجا بهفكر منافع ملي خودمان بوديم. چشم زاغ براي ما زياد مهم نبود. كار مهم بود. و نميتوانستيم و نبايد تحمل كنيم كه كساني كه بهعنوان معلم و مربي از خارج بهايران آمدهاند خودشان مثلاً قوانين را رعايت نكنند. من در اين مورد بسيار حساس بودم و عكسالعمل نشان ميدادم.
مثلاً يك شب پرواز شب داشتيم. منطقة سوخترساني ما كنارة بحر خزر بود. ما از اين طرف ميرفتيم آنجا، از طرف ديگر هواپيماهاي شكاري ميآمدند سوخت ميگرفتند. هواپيما وقتي ميآيد نزديك روي بال هواپيماي تانكر با يك فاصله معين ميايستد. بعد دانه بهدانه ميروند در زير دم، بنزينشان را ميگيرند و ميروند سرجايشان. بعد مسئول سوخترساني ميگويد شمارة دو بيايد. بعد شمارة سه و همين طور تا آخر. من نگاه كردم ديدم دست چپم يكي از اين خلبانهاي فانتوم آمده. درست زير بال هواپيماي ما بود. بهاو گفتم شما فاصلهات خيلي نزديك است. ممكن است بخوري بههواپيماي ما. گفت نه خوب است. تا آن موقع نميدانستم خلبان كيست؟ اما وقتي حرف زد از لهجهاش فهميدم آمريكايي است. گفتم طبق نوشتة كتاب، شما بايد سر بالت از سر بال ما فاصله داشته باشد. يعني بايد اگر از ما رد شدي بال بهبال نشوي. خنده كوتاهي كرد و گفت من خودم كتاب را نوشتهام. گفتم خودت نوشتهاي؟ گفت بله. در راديو داخلي از مسئول مربوطه كه احمدي نام داشت پرسيدم آيا مشغول بنزين دادن بهكسي است؟ گفت نه. گفتم پس حواست جمع باشد كسي را جلو نياور. رفتم روي راديو خارجي گفتم خود شما كتاب نوشتهاي؟ گفت بله. گفتم پس اين كتاب را هم من مينويسم بگير! و با سرعت هرچه بيشتر پيچيدم توي شكمش. او يك عربدة وحشتناك كشيد و سوت شد بهطرف كف زمين رفت. از آنجا هم كشيد بالا و با دستپاچگي گفت چه ميگويي؟ گفتم پرواز قطع است. ليدرشان را صدا كردم و گفتم پرواز قطع است. ميرويم، مينشينيم. دور زديم و نشستيم. روز بعد ساعت9ـ10 بود كه يك سرهنگ آمريكايي بهگردان ما آمد گفت ژنرال من را فرستاده كهاز شما بهخاطر رفتار خلبانمان معذرت خواهي بكنم. ژنرال شما و بقيه را براي آشتيكنان بهناهارخوري آمريكاييها دعوت كرده. گفتم من با كسي قهر نيستم كه آشتي بكنم. اين هم صحبت معذرت نيست. خلبان مزبور خبط پروازي انجام داده و بايد تنبيه شود. بهژنرال بگوييد اين هواپيماي ماست. خلبان خود ما هم اگر اين كار را بكند ما باهاش همين كار را ميكنيم. اين دليل نميشود كه چون خلبان آمريكايي است… گفت نه خواهش ميكنم ديگر وارد اين بحثها نشويد. ديدم منطقي حرف ميزند دعوتشان را پذيرفتم. چند نفري سوار شديم رفتيم قسمت آمريكاييها. چند تا آمريكايي و چند نفر از خلبانهايي كه آن شب ميپريدند حضور داشتند. يك سرگردي آمد جلو و گفت من آمدهام عذرخواهي؟ فهميدم او بودهاست. گفتم اِ شما نويسندة كتاب هستيد؟ گفت خواهش ميكنم ديگر بهما از اين حرفها نگوييد. نشستيم غذا خورديم. مقداري صحبت دوستانه داشتيم و موقع خداحافظي گفت ديگر از من دلخوري نداري؟ گفتم نه ولي يك چيز را قبول داري؟ گفت چي؟ گفتم كتابي كه من نوشتم از كتاب تو بهتر بود. غش غش زد زير خنده و گفت قبول دارم با تمام وجودم، كتابي كه تو نوشتي خيلي بهتر بود.
سال1357 سال انقلاب بود. سال اوجگيري اعتراضهاي حقطلبانهیي كه عليه ديكتاتوري و سركوب شكل گرفت و خواستة اولش آزادي بود. سالي كه بهسقوط نظام ديكتاتوري سلطنتي منجر شد. بههرحال اوجگيري اعتراضهاي مردمي باعث شد كه شاه از موضع قدر قدرتي پائين بيايد و از ايران فرار كند. شاه تصميم گرفت ابتدا بهمصر و سپس بهمراكش برود.
بهما گفتند آمادة پرواز باشيم. ما خدمه را آماده كرديم و روز موعود فرا رسيد.
شاه بهاتفاق فرح آمد كه سوار شود. مقداري شلوغ پلوغ بود. قبل از سوار شدن چند نفر ريختند دور و برش و از زير قرآن ردش كردند. چند نفر گريه كردند. شاه آمد بالا. سپهبد بدرهاي كه بسيار تنومند و قد بلند بود خودش را انداخت روي پاي فرح و كفشهايش را بغل كرد. با حالت گريه ميبوسيد و ميگفت شهبانو! تو را بهخدا اعليحضرت ما را سالم برگردانيد و گريه ميكرد. فرح خم شد و از زمين بلندش كرد و گفت هيس! پاشو تيمسار خوب نيست! بلند شو! بلند شو! بعد از چند دقيقه بختيار آمد توي كابين. ما هنوز موتورها را روشن نكرده بوديم. شاه جلو نشسته بود و بختيار از پشت آمد. بختيار فكر ميكرد پشت شاه هم چشم دارد! چون سه بار از پشت سر بهشاه تعظيم كرد. شاه از نيمرخ روي شانة خودش را ميديد. تعظيم سوم بختيار را ديد و گفت چيه؟ بختيار گفت: قربان جان نثار آمدهام… شاه دستش را از روي شانهاش آورد كه دست بدهد. بختيار سه بار دستش را بوسيد و گذاشت روي پيشانيش. شاه گفت همان كارهايي را كه بهت گفتم بكن! بختيار گفت چشم! حتماً! خيالتان جمع باشد!
رفتم موتورها را روشن كردم و راه افتاديم. هواپيما را پر از بنزين كرده بوديم. وزنمان زياد بود. از باند11 كه نزديك كرج بود درخواست كردم از آنجا بلند شوم. شاه از من پرسيد چرا؟ از اينجا كه نزديكتر است! گفتم وزن هواپيما سنگين است، نزديك بهحداكثر است، هواپيما هم شيب دارد، زودتر بلند ميشود، آن طرف سربالاست. گفت نميشود از اين طرف رفت؟ گفتم مطمئن نيست. از آن طرف بلند شويم بهتر است. ديگر چيزي نگفت و ما بلند شديم. ده دقيقه بعد از پرواز بلند شد، رفت عقب. البته موقع بلندشدن فرح آمده بود پشتش و از پشت بهمن اشاره ميكرد و با حركات دست و دهان نشان ميداد كه مواظبش باش! مواظبش باش! شاه متوجه شد و برگشت بهفرح چيزي گفت. فرح يك جمله فرانسوي گفت و شروع كردند بهفرانسوي صحبت كردن. من ديگر چيزي نفهميدم.
پرواز تا نزديك مصر ادامه يافت. شاه آمد در كابين. گفتم پيش رويمان سد اسوان است نبايد بهآن نزديك شويم. نگاهي بهمن كرد و چيزي نگفت. فكر كردم بد گفتهام و نشنيدهاست. دوباره گفتم اينجا سد اسوان است و ضدهوائياش آتش بهاختيار است. يعني براي حفاظت سد هرچه كه رد شود بدون كسب اجازه ميزند. نبايد نزديك شد. يك نگاهي كرد و گفت شنيدم! ما را نميزند! و بهپرواز ادامه داد. ديدم خيلي داريم بهسد نزديك ميشويم. فرامين را گرفتم و پيچيدم بهراست. يك نگاه غضب آلود بهمن كرد. گفتم ميزند! اين سرباز صفر است ميزند! بهاو گفتهاند بزن و او ميزند! دستپاچه شد و گفت خيلي خوب! خيلي خوب! مقداري كه دور شديم دستم را از روي فرامين برداشتم و بهپرواز ادامه داديم تا نشستيم. انورالسادات آمد استقبال. با مراسم رسمي استقبال كردند. چند روزي آنجا بوديم. در آنجا معاون رئيسجمهور آمريكا آمد ديدن شاه. ما هم در هتل بهراديوها گوش ميداديم و اخبار انقلاب را پيگيري ميكرديم كه ببنيم سير حوادث بهكجا رسيده است؟ تا اين كه بهما گفتند شاه ميخواهد برود مراكش. تا روز پرواز كارمان را كرديم و شاه آمد سوار شد. انورالسادات آمد پاي پلهها و خداحافظي كرد و بهش گفت:
«MOHAMD DON.T WORY YOU WILL BACK» (محمد ناراحت نباش بازخواهي گشت) شاه قيافهاش در هم بود و چيزي نگفت و انورالسادات چند بار تأكيد كرد:
« DON.T WORY, DON.T WORY YOU WILL BACK»
شاه آمد بالا و رفتيم مراكش.بعد از رسيدن بهمراكش ما را بردند بههتل. از طريق راديو جريانهاي داخل كشور را تعقيب ميكرديم. در خلال مدتي كه در مراكش بوديم يك بار بهما مأموريت دادند كه برويم بهآمريكا و رضا پهلوي را بياوريم پيش شاه. رفتيم آورديم و بعد هم برگردانديمش. آن موقع رضا پهلوي در دانشكدة خلباني نيروي هوايي آمريكا بود و داشت دوره ميديد. جريان ادامه داشت تا اين كه گفتند امام خميني بهايران آمد. يك مقدار با بچهها صحبت كرديم و قرار شد برگرديم. شاه قصد اقامت در مراكش را داشت. هنگام پرواز از تهران دو هواپيما بوديم. يكي رزرو بود كه دنبال ما ميآمد. آن هواپيما بعد از چند روز برگشت! هواپيماي ما كهاسمش شاهين بود باقي ماند. بهمن گفتند بقيه كرو را بفرست بهاسپانيا از آنجا سوار شوند بروند اما خودت بمان. قبول نكردم و گفتم بايد بيايم صحبت كنم.رفتم با شاه در يكي از كاخهاي ملك حسن صحبت كرديم. يكي از گارديها هم حضور داشت. شاه گفت هواپيما را با شما اينجا نگه ميداريم بقيه برگردند. بهدروغ گفتم اين هواپيما مال دولت ايران است و چون ثبت دولت ايران است هيچ جا اجازة پرواز ندارد. ضمن اين كه هواپيما چون نوع707 است، هزينة نگهداريش بي اندازه بالا است. شاه نميدانست كه هواپيما ثبت دولت ايران نيست و مال خودش است. يعني نام مالك هواپيما محمدرضا پهلوي بود. بهقدري مال و ثروت و چندين هواپيماي كوچك و بزرگ داشت كه نميدانست اين هواپيماي707 مال خودش است. گفت خيلي خوب پس برويد هواپيما را بگذاريد اسپانيا و خودت برگرد! گفتم خودم هم ميخواهم بهايران برگردم! گفت من راجع بهشما با ملك حسن صحبت كردهام. ايشان بهخلباني مثل شما احتياج دارد. گفتم مايلم بهايران برگردم. گفت اگر هم نخواهي با ملك حسن كار كني ملك حسين هم در جريان كار شما هست و ميتوانيد برويد براي ملك حسين پرواز كنيد. چون بهاو گفتهام كه شما خلبان خوبي هستيد! گفتم اگر خلبان خوبي هستم مال حسن و حسين نيستم. مال مردم ايرانم. با پول آنها خلبان شدهام! شاه گفت مال كي؟ گفتم ببخشيد ملك حسن و ملك حسين. شاه يك لحظه مكث كرد و گفت نخواهي با اينها بپري ميتواني بماني اينجا با همين درجه سرهنگي در ارتش مراكش كار كني. گفتم من مايلم برگردم. باز مكث كرد و گفت ميتواني در اينجا در ايرلاين مراكش باشي. باز هم گفتم من مايلم برگردم بهكشورم ايران. گفت اصلاًً ميتواني همين طوري باشي من تأمينت ميكنم. گفتم متأسفم! ميخواهم بروم ايران. اينرا كه گفتم، گفت اميدوارم هميشه بهكشورت خدمت كني.آمدم و بهساير پرسنل هواپيما گفتم برويم! گفتند ما ميرويم؟ گفتم نه همه با هم ميرويم. آن موقع خواهرم در آمريكا در كنسولگري تگزاس كار ميكرد. زنگ زدم و بهاو گفتم من ميخواهم يك چنين كاري بكنم كه هواپيما را برگردانم بهايران. شما هم بهمقامات خبر بده ما ميخواهيم چنين كاري بكنيم.
برگشتيم بههتل. تعدادي از همراهان و گارديها آمدند نزد من. يك نفر گفت من نمايندة ساواك در مراكش هستم. مرا هم با خودتان ببريد. گفتم من شما را نميبرم چون ساواكي هستي. گفت من فلاني هستم. گفتم متأسفم نميبرم. بعد محافظين مخصوص شاه و پيشخدمتش جمع شدند كه ما هم ميخواهيم بهايران برگرديم. گفتم بهيك شرط شما را ميبرم. كساني را ميبرم كه دستشان بهجنايت آلوده نيست و كسي را نكشتهاند. اگر هركدام از شما كسي را كشته باشد من نميبرم. جالب اين كه همة پيشخدمتها و يك خانم خدمتكار گفتند ما كسي را نكشتهايم. همهشان قرار شد بيايند. تنها يك نفر باقي ماند بهاسم شهبازي كه گفت من نميآيم. ولي دليلش را نگفت. او فردي كاراتهباز بود و بهطوري كه ميگفتند خيلي هم برو برو داشت. سوار هواپيما شديم و برگشتيم بهايران.وقتي سوار شديم اول از همه آرم دربار سلطنتي را برداشتيم و يك آيه قرآن چسبانديم. همافري كه مكانيسين هواپيما بود باغشاهي نام داشت. او هفتة آينده قرار ازدواج داشت. يك قرآن نفيس هميشه در هواپيما بود. قرآن را دادم بهاو و گفتم اين هم كادوي عروسي تو است. گفت اين خيلي گران است. گفتم اين كادو عروسي تو. بعد يك مقدار زيادي مشروب الكلي گران قيمت بود كه همه را خالي كرديم توي توالت. در فرودگاه مهرآباد اجازه نشستن گرفتيم. بهما گفت برويد ته باند. رفتيم. سه چهار ماشين آمد دور و بر ما و با افراد مثلاً گروه ضربت ما را محاصره كردند. سلاحهايشان را بهطرف ما نشانه رفتند. اشاره كردم كه سلاح را بياورند پائين و گفتم بابا قميت هواپيما 100ميليون تومان بيشتر است! تير ميزنيد خراب ميشود! آنها تا من را ديدند شناختند. حدود 16-17نفر بوديم. ما را بهاتاقي در مدرسه رفاه بردند.. پسر بازرگان آمد با ما صحبت كرد. نفرات همراهم را نميشناخت. پرسيد: اينها كي هستند ؟ گفتم اينها گارديها و يا خدمة شاه هستند. با اين شرط اينها را آوردهام كه جنايتي نكرده باشند. بهخودشان هم گفتهام كهاگر كسي، كسي را كشته با من نيايد. اما اگر جنايتي نكردهايد تضمين هم ميكنم كه با شما كار نداشته باشند. بنابراين قبل از هرچيز اعلام ميكنم هركدام از اينها را بخواهيد دست بزنيد يا اعدام كنيد اول بايد من را بزنيد. براي اين كهاينها قول داده و تضمين دادهاند كه قتلي انجام ندادهاند. گفت نه كاريشان نداريم. بعد پرسيد سؤال و جواب كه ميتوانيم بكنيم؟ گفتم بله. گفت يكي دو ساعت از همه سؤال ميكنيم كه چه شد و چه نشد. هر نفر را بهيك نفر سپردند. رفتيم در اتاقهاي جداگانه و ما هم برايشان توضيح داديم. بعد از سه چهار ساعت آزاد شديم و من رفتم پايگاه مهرآباد.
چند ساعت بعد ديدم يك جوان رشيد با سلاحي در دست دم در است. گفتم بفرماييد. گفت من را دادگاه انقلاب فرستاده كه محافظ شما باشم تا سلطنتطلبها شما را نزنند. گفتم خيلي ممنون بيا تو چاي بخور! ولي من محافظ نميخواهم يك سلاح از پايگاه ميگيرم خودم از خودم محافظت ميكنم. با اصرار او را رد كردم. بعد هم رفتم در گردان خودم و شروع بهكار كردم.چند روز بعد دژبان دم در تلفن كرد كه چند نفر آمدهاند ميخواهند شما را ببينند و ميگويند گارديهاي سابق بودهاند. گفتم بگو بيايند داخل. ديدم تعدادي از كساني هستند كه آنها را برگردانده بودم. شيريني آورده بودند. نشستيم بهگپ و تعريف و خوشحالي. چند روز بعد باز چند نفر ديگر آمدند و همين قضيه تكرار شد. از آنها خواهش كردم كه از اين كارها ديگر نكنند. بعدها شنيدم چند نفرشان رفتهاند مغازه باز كرده و كارشان هم خيلي خوب است .
علی کردان وزیر سابق کشور دیروز به دلیل ابتلا به سرطان خون در بیمارستان مسیح دانشوری درگذشت . دکتر مسجدی قائم مقام بیمارستان مسیح دانشوری با اعلام این خبر گفت: آقای کردان پس از 19 روز بیماری ساعت 19 امشب در این بیمارستان به رحمت خدا پیوست.
دکتر مسجدی درباره بیماری آقای کردان گفت: وی به بیماری مولتی پل نیلوما که نوعی بیماری بدخیم خونی است مبتلا و از طرفی تحت شیمی درمانی بود.
وی افزود: گلبولهای سفید خون آقای کردان بعد از شیمی درمانی به شدت کاهش یافته بود که با علائم سرما خوردگی بستری و در نهایت به بیماری آنفلوآنزای نوع A دچار شد.

زندگینامه و سوابق علی کردان :
علي کردان اول آبان 1337 هجري شمسي در يکي از روستاهاي توابع شهرستان ساري در خانوادهاي متدين و کشاورز متولد شد.
وي دوران تحصيلات ابتدايي را در همان روستا سپري کرد و پس از آن به شهرستان ساري رفت و دوره هاي تحصيلي را تا مقطع ديپلم با موفقيت پشت سر گذاشت.
علي کردان در همان دوران با روحانيت و همنشيني با شخصيت هاي ديني و مذهبي فضاي جان را به عطر قرآن و عشق به اهل بيت آذين بخشيد و با دوستاني چون شهيد قاسمي نماينده شهيد در حزب جمهوري و مرحوم دامادي نماينده فقيد دوره سوم و چهارم مجلس شوراي اسلامي و مرحوم سيد مسيح سليم بهرامي نماينده فقيد دوره ششم در مجلس و پدر شهيد خيرآبادي و برخي دوستان که در قيد حيات هستند، با پيام و نام حضرت امام خميني(ره) آشنا شد و پا در عرصه مبارزه با رژيم ستم شاهي نهاد.

مهمترين مسئوليت هاي پس از انقلاب اسلامي دکتر علي کردان به اين شرح است:
1- پاسدار کميته انقلاب اسلامي استان و از موسسين سپاه استان
2- عضو شوراي فرماندهي سپاه استان مازندران
3- مسئول اطلاعات و تحقيقات سپاه پاسداران مازندران
4- داديار و حانشين دادستان ساري
5- جانشين دادستان آمل در غائله ششم بهمن سال 60
6- دادستان شهرهاي هشت پر، آستارا و خلخال به امر شهيد قدوسي
7- فرماندار علي آباد کتول در استان گلستان
8- فرماندار گنبد کاوس در واقعه غائله گنبد و معزول در وزارت آقاي محتشمي
9- مسئوليت در ستاد اجرايي فرمان حضرت امام ره
10- مسئوليت در نهاد رياست جمهوري دوران مقام معظم رهبري
11- مسئوليت در شوراي عالي دفاع و پيگيري مسائل مربوط به جنگ در استان ها
12- حضور در عمليات هاي متعدد در جبهه هاي جنگ در پس از بمباران سردشت (اولين گروه به اتفاق هيات حقوق بشر سازمان ملل متحد به عنوان مسئول طرف ايران عازم شد و در تنظيم گزارش عليه عراق و سند ماندگار جمهوري اسلامي نقش موثري داشت)
13- معاون اداري و مالي سازمان مسکن
14- معاون و قائم مقام سازمان ثبت اسناد و املاک کشور
15- قائم مقام سازمان ايرانگردي و جهانگردي
16- معاون اداري و مالي سازمان صدا و سيما
17- معاون امور مجلس و استان هاي صداو سيما
18- معاون وزير کار و امور اجتماعي
19- رييس سازمان آموزش فني و حرفه اي
20- قائم مقام وزير نفت
سمت هاي جنبي و عضويت در مجامع و شوراها و کميته ها
1- مجمع مشورتي حقوقي شوراي نگهبان
2- عضو کميته حقوقي مجمع تشخيص مصلحت نظام
3- عضو شوراي عالي آموزش و پرورش
4- عضو هيات نظارت بر صدا و سيما
5- عضو هيات تطبيق مصوبات مجلس با دولت در دوره ششم و هفتم
6- رييس کميته کاهش تقاضاي مواد مخدر کشور
مدرک جعلی وی از دانشگاه آکسفورد یکی از سوژه های داغ سال گذشته مطبوعات و رسانه ها بود .
|
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|